به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم
سلام ...امیدوارم حال تک تک شما عزیزان خوب خوب
باشه ....ممنون که همیشه به من و وبم لطف داشتید می اومدید
و کلبه تاریک منو نورانی می کردید
ممنون از مهربونی ها و محبت های بی دریغتون
اخرین شکست من هم تموم شد .... وب وحذف نمی کنم تا یاد
بودی باشه برای نبودنی ها ولی خودم دیگه اپ نمی کنم ....
مختصرانگیزه ای بود که به پایان رسید ....
خدانگهدارهمتون
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم هم چو بلبل در قفس
طوطی طبعم زعشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه ان دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر ز مستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یکجرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از انک
در دسر باشد نمودن بیش ازاین ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده هم چون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا بر اید کام دوست

آن چه را که در دلت پنهان کرده ای من آشکارا در کلام
می ستایمش گرچه خوب می دانم بازگشت به ساعت های
گذشته یاد آور خاطراتی است که در فضای بی کران اندیشه
هایم عجیب بوی دل تنگی دارد اما عطر بودن را اکنون تنها
در لابه لای لحظه های گذشته ام حس می کنم اگر نوشتم نه
اینکه از تکلم خسته باشم نه هرگز! نوشتنم بهانه ای بود
که روزهاست در پیچ و تاب افکارم در نقطه نقطه افکارم
تکرار می شود نوشتم تا بماند تا فراموش نکنم شامگاههایی
را که در ساحل انتظار رو به سوی دریای تقدیر نشستم و
گستاخانه موج های سر کش را به چشم ستودم .اگر نوشتم
به بهانه ی این بود که دیگر شب ها نامت را در گوش
ستاره های آسمان زمزمه نکنم و روز ها با ثانیه ها بیگانه
نگردم برای اینکه دوباره مجبور نباشم چراغم را بفروشم تا
در تاریکی دعای خالصانه ام را بدرقه ی راهت کنم اکنون حرف
هایم را گفتم در پهنه ی دلم جز چند آرزوی سرخورده هیچ نیست
و چاره ای ندارم جز اینکه دیگر عنان لحظه هایم را به دست
سرنوشت بسپارم و افکارم را در غل و زنجیر اراده های پر
طنین رسوایی اسیر سازم بال گشودم به سرزمین خاموشی
گرچه به اختیار و به اراده ی من نیست ولی باز هم پر معنا
و زیباست من از همین جا از میان سکوت هایم از ژرفای دل
فریاد می زنم فریاد سکوت هایم را تنها تو نیستی که می شنوی
و معنای حرف هایم را تنها تو نیستی که می دانی صندلی رویا
هایم گرچه هنوز خالی است ولی عابری هر روز دقیقه هایش را
در آن جا می گذراند حرف هایم گرچه رنگ تکرار ندارد ولی
خوب می دانم زمزمه اشتیاق آن سال هاست که تکرار می شود
و این تکرار زیباست .....

یه شب ...یه روز ..یه سال ... یه عمره ...که می گردم ....بد حال
چو کبوتربی پر و بال می رم همه جا .....
یه روز دیدم ...گم شد ... جونم... دورافتادم ازآشیونم
بی خونه موندم ...سرگردونم ...بی او...به خدا
سلطان قلبم ....کجایی ...کجایی.....
رفتی که بر من به شادی گشایی...دروازه های بهشت طلایی
اما صد افسوس .... صد افسوس ...
رفتی و بردت کفن زندگانی ....عشق و امید مرا در جوانی
رفتی کجا ای که دردم ندانی
دردم ندانی ....
امیر عزیز:
می نویسیم از غربت بی تو بودن !!!!
دل آمد و بار عشق بر دوش گرفت
آیینه حدیث سنگ را گوش گرفت
از بال فرشتگان دعا می بارید
وقتی که خدا تو را در آغوش گرفت
با نهایت تاسف و تاثردرگذشت دوست مهربان و عاشقمان
امیر
( کلبه عاشقانه )
را به تمامی دوستان و وبلاگ نویسان تسلیت عرض می کنم
((روحش شاد و یادش گرامی ))
بر سر در عاشقی نوشته اند:
معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز
من از بوی نگاه نازنینت خاطره ها دارم
دستم به بودنت عادت دارد وبا این همه نیاز...
در سر برگ دفترم نوشته ام
چشمت همه ناز است و قلبم همه نیاز...
کسي را که خيلي دوست داري ، زود از دست مي دهي
پيش از آنکه خوب نگاهش کني ، پيش از آنکه تمام
حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت
را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا بال ميگيرد و
دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي
که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت
کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشی......
در تنهایی شکستم در تا ریکی نهفتم با سایه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم با غربت دل ساختم تنها و رها ماندم
از تو خبری
افسوس...
افسوس....
افسوس....